کاش عاشق شب و روز این همه نالان نشود
هر گلی یک شبِ هم خار مغیلان نشود
عشق، بازی شده، امروزه و ما با خبریم
عاقل آن است که هم بازِیِ طفلان نشود
من از آن چشم سیاهت بخدا فهمیدم
که دلت در شبه دوری مه تابان نشود
عاشق آن است که در کوچه ی معشوقه خود
سخت آرام رود کوچه خیابان نشود
همه ی عالم و آدم بخدا می دانند
تو که باشی دل من بسته و زندان نشود
سرگشته
برچسب:
نویسنده: یگانه کاشانی