

خسته از تکرارِ بی رحمِ شب و کابوس و دردمرگ اگر در می زد امشب «خواهشم» دستور بودقلب من با هر تپش می خواست فریادم زندآه بغضِ در گلو چون سنگ کوه نور بودمانده ام در لحظه ای که رفتی و جان کنده اماز همان جایی که رفتی زندگی در گور بودبعد من یک قاب خالی روی دیوار است و بسخنده ای خشکیده بر لب مرگ من ناجور بودچشم بستم نهِ به دنیا نهِ به شب هایِ سیاهچشم بستم تا نبینم عشق هم مغرور بود#سهراب_عرب_زاده
برچسب:
نویسنده: یگانه کاشانی