خرید بک لینک
"غربت آن است که با جمعی و جانانت نیست"

از تو هم با خبر آن سرو خرامانت نیست

خنده بر لب زده ام یک دل پر خون دارم

چه کنم با غم و تشویش که مهمانت نیست

هر که با خود بزند حرف،نه،دیوانه که نیست

با خودت حرف بزن تا مه تابانت نیست

محرمِ راز کسی نیست در این دور و زمان

سایه ای بر سر این بی سر و سامانت نیست

غربت آن است که باشد همه با او و تو نه

دل جامانده ببین باز نگهبانت نیست
سرگشته

برچسب: نویسنده: یگانه کاشانی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 8:08

صفحه بندی